|
پسری از تبار کوروش بزرگ |
|
ایرانیم و به ایرانی بودنم میبالم |
آقایون خانوما شرمنده
به دلیل شروع سال تحصیلی این وبلاگ دیر به دیر آپ میشود![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 21:13 توسط پوریا حقیقی |
دوستان من متاسفانه یکی از بهترین دوستان وبلاگی ام مشکل بزرگی دارد و برادرش در وضعیت بدی به سر میبرد تنها از پس مخارج برادرش بر نمی آیند و اگر این نظریه درست است که اعضای بلاگفا اعضای یک خانواده هستند از شما عاجزانه تقاضا میکنم و خواهش میکنم به برادر دوستتا کمک کنید در صورت تمایل به کمک کردن به وبلاگ او رفته و برایش کامنت بگذارید تا او شما را راهنمایی کند.....
با تشکر برادر کوچک شما(پوریا حقیقی) آدرس وبلاگ دوستم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:8 توسط پوریا حقیقی |

یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبرالیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الا احسن الحال
سال۱۳۹۰با تمام حوادث تلخ و شیرین به پایان رسید ممکن است تعدادی از دوستان شما یا خود شما در این سال عزیزانی را از دست داده باشید که باورشان سخت است در سال۱۳۹۰ما اسطوره های ورزشی از قبیل زنده یاد ناصر حجازی و زنده یاد روح الله داداشی را از دست دادیم ولی مطمئن هستم یاد آنها همیشه در قلب ایران وایرانی میماند
سال۱۳۹۰به اتمام رسیده و سال۱۳۹۱در راه است یا بهتر است بگوییم رسیده است امید است در سال جدید دلها هم مثل خانه ها تمیز شده و آماده ی رسیدن بهاری نو باشد
امیدواریم تحولاتی در سال جدید رخ بدهد از جمله ظهور آقا امام زمان(عج)و آزادی اندیشه و گفتار و رفتار حتما به بزرگتر های خود سری بزنید و با دادن و گرفتن عیدی تمام آداب و رسوم این عید باستانی را بدون هیچ کم و کاستی انجام دهیم..
دوستان من هم حدود ده روزی برای مسافرت به شیراز میرم اگر نبودم از دستم دلخور نشید
سال نو مبارک
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 19:11 توسط پوریا حقیقی |
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 17:27 توسط پوریا حقیقی |
روزی یک کشاورز در روستایی زندگی میکرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود پس میداد......کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمیتواند پول او را پس بدهدپیشنهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی اورا میبخشدو دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد![]()
![]()
پیرمرد کلاه بردار برای آن که حسن نیت خود را نشان دهدگفت:اصلا یک کاری میکنیم من یک سنگریزه ی سیاه و یک سنگ ریزه ی سفید را درون کیسه ای خالی می اندازم و دختر باید با چشمان بسته یکی از این ها را بیرون بیاورد اگر سنگ سیاه در آمد تو باید زن من بشوی ولی اگر سنگ سفید بیرون آمد احتیاج نیست تو با من ازدواج کنی و من بدهی را به شما میبخشم...ولی اگر دختر راضی به این کار نشود پدر او باید به زندان برود![]()
![]()
این کار در جلوی خانه ی کشاورز انجام شد و در آنجا پر از سنگریزه بودپیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.دختر که چشمان تیز بینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه ی سیاه برداشت و درون کیسه انداخت.ولی چیزی نگفت![]()
![]()
سپس پیرمرد از دخترک خواست یکی از آنها را بیرون بیاورد.
ولی دخترک کاری زیرکانه انجام داد و دست خود را به داخل کیسه برد و یک سنگ برداشت و به سرعت با ناشی بازی بدون این که سنگ دیده شود آن را زمین انداخت بین آ همه سنگ که دیگر پیدا کردن آن محال بود و گفت آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم!!!اما مهم نیست اگر سنگ داخل کیسه را بیرون آوریم معلوم میشود سنگی که من برداشته ام چه رنگی بوده است..![]()
![]()
چون سنگ درون کیسه سیاه بود پس باید طبق قرارداد آن سنگی که افتاده بود سفید باشد و پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی که گذاشت به اجبار پذیرفت و دختر تظاهر کرد از این نتیجه حیرت زده شده است و این گونه پیرمرد در حد تیم ملی ضایع شد![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 11:49 توسط پوریا حقیقی |
+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 10:43 توسط پوریا حقیقی |
سلام بروبچ دلم براتون تنگیده یود ببخشید نبودم اینترنتمون 15روز قطع بود دقیقا یه روز قبل از تاسوعا به هر حال شما به بزرگی خودتون ببخشید
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 13:59 توسط پوریا حقیقی |
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 16:7 توسط پوریا حقیقی |
دوستان و ایرانیان پاکنژاد:
در سالروز تولد جدمان کوروش کبیر درد نامه ای به آن عزیز نوشته ام که نامش را کوروش شرمنده ایم نهاده ام. کوروش شرمنده ام ولی میخواهم گزارشی از اوضاع و احوال امروزمان برایت نقل کنم.نمیدانم چرا؟ولی فکر میکنم شاید با این درد دلها کمی زخمهای دلم التیام می یابد.بسان کودکی که غمهایش را با مادرش میگوید.من نیز با تو پدر خوب و مهربانم درددل میکنم.هر چند با گفتن این حقایق عرق شرم بر جبین دارم و میدانم که این در ظاهر دردنامه است و در باطن شرم نامه.شرمگین از تو.از آرش.از کاوه آهنگر از پوریای ولی.از درفش کاویانی و صدها هزار شهید که آزادانه زیستند و با افتخار این خاک را به ما سپردند.به ما که همچون کبک سرمان را به زیر برف فرو برده ایم به تصور اینکه دیده نمی شویم.غافل از اینکه از لحظه لحظه ی زندگیمان میراثی بجز شرمندگی برای آیندگانمان بجا نمیگذاریم.کوروش شرمنده ام ولی باید بگویم خواب بس است برخیز.برخیز و باز آئین غبار گرفته ی پندار نیک کردار نیک و گفتار نیک را از داخل کتابهای کهن درون انباری بیرون بیاور و به ما بیاموز.زیرا از این سه اصل در دیارت فقط نامی بجای مانده.نه پندار نیک برای تفکری زیبا داریم.نه گفتاری برای صلح و دوستی و نه کرداری نیک برای کمک به همنوعانمان.کوروش شرمنده ام ولی باید بگویم دخترانت که از ترس تعرض مغولها خود را به سند انداختند تا مبادا بر دامن ایران لکه ی ننگی ننشیند.حالا برخی از آنان مجلس آرا و آغوش پرکن تازیان ملخ خوارند.کوروش درد دل زیاد دارم ولی نمیخواهم در این روز به این زیبائی بیش از این دل مهربانت را به درد آورم اما نمیدانم چرا این زخم کهنه امروز سر باز کرد.در پایان میخواهم حرفم را پس بگیرم و بگویم بخواب و بگذار تصویر زیبائی که از ایران در ذهن توست خراب نشود و ما هم بیشتر شرمنده ی این نشویم که در امانتت خیانت کرده ایم. امضاء یک ایرانی شرمنده
برگفته از وبلاگ نسل سوخته
+ نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 19:49 توسط پوریا حقیقی |
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند برگرفته از وبلاگ .www.fuzooli.blogfa.com ازتون میخوام این مطلب رو کپی کنید و به دوستانتون هم پیشنهاد کپی بدید
+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 23:11 توسط پوریا حقیقی |